دلم گرفته
چه باید کنم؟
چه باید کنم؟
مسافرت بود اجایی که بوده به قول خودش .انتن نداشت و من می دانم مجبور بوده که موبایل اش را خاموش کنه.تازه می گه قرار بوده چندروز دیگه ه بمونن ولی کاری ژیش امده که برگشتن.حتما کاره خدا بوده که من را از این دل واژسی در بیاره
هیچ...عاشق شدم رفت!
وقتی اس ام اس اش را دیدم ،انگار خدا دنیا رو بهم داد.با اینکه تا قبل از این می خواستم باهاش قهر کنم ،ولی اینقدر ذوق زده شده بودم که نتونستم.
چه خوب شد که برگشت.
اتفاقی براش افتاده ؟
دیگه منو دوس نداره و می خواد منو بپیچونه؟
گرفتنش؟
جایی هست که نمی خواد با من صحبت کنه؟
شاید موبایلش را گم کرده!
شاید شارژ موبایلش تموم شده و شارژر با خودش نیرده!
ای کاش زودتر معلوم بشه چون بدجوری دلواپسم.
حالا که پیدات نیست حالا که تلفن مشترک مورد نظر خاموش می باشد ،قلبم تو دهنم می زنه که چی شده.آدمی نبودی که بی خبر بذاری بری با خودم فقط یه فکر دارم که حتما یه بلایی سرت اومده
دیونه نشم خوبه!!!
کجاست کسی که پذیرای این آتش باشد؟
من به۱۳۶۱ گناهم هیچ اعترافی ندارم که بکنم.حالا تو هر کی را خواستی بکن ،دخترهمسایه،زن دستفروش حتی همین فروشنده کفش های ادیداس ات را
دیگه حال ندا رم بقیه اش را بنویسم شاید یه روز دیگر
با کسی دوستی کردم که از من دوره.این دوری از نظر بعد مسافتی است.که البته تا این لحظه ۲ بار رابطه را بهم زدم. ولی هربار تنهایی یا هر چیز باعث شده که به او برگرد.در واقع دوستش نداشتم ولی هرچی که پیش میرفت خودم را گول میزدم و هی در گوش خودم زمزمه می کردم «نه تو دوسش داری ،تو دوسش داری»ولی برعکس همیشه که من واقعا کسی را دوس میداشتم و دیگه چشمم دنبال کسی نبود.اینبار همه اش دنبال برقراری روابط جدید بود.با این حال که می دانستم که او حتی راضی نیست من با پسری رابطه معمولی داشته باشم.خوب یه سری اخلاقیاتی داشت که با روحیات من سازگار نبود ولی باهم دعوا نمی کردیم به ۲ دلیل:یکی اینکه او دور از وطن بود و من خیلی ملاحظه اش را می کردم و دوم اینکه کلا آدم بسازی هستم و سعی میکنم با شرایط خودم را وفق بدهم.
تا اینکه یکی از این روابطی که برقرار کردم جدی شد.طوری که حالا حرف زدن با ان اولی عذابم میده و فکر می کنم به این یکی دارم خیانت می کنم .آخه خیلی دوسش دارم و واقعا با هم مچ شدیم و دلم نمی خواد ناراحتیش را حتی قدر یه اخم ببینم.از شانس بد من هم اولی داره بر میگرده البته واسه یه مدت کوتاه.
حالا این عذاب مدام ،روحم را می خوره که اگه برگرده بخواد حتی دست من را تو دست بگیره دیوانه می شم.ونمی توانم بهش بگم عزیزم تو را واقعا دوس ندارم.فقط به اصرار خودت که دوست داشتی فکر کنی من دوستت دارم این حرف را از من شنیدی.بد جایی گیر کردم بدتر از ان اینکه نفر اولی آشنا ست یعنی اگه رابطه عاشقانه ما هم کات بشه باز هم من این ادم را خواهم دید.
عذاب می کشم.چیکار بایئد کنم؟؟؟؟
فردا حوصله ات را ندارم
امروز که خوصله ام سر رفته
نشسته ام روزهای آمدنت را می شمارم
هنوز دستم ازبینهایت دوراست
فرداهم دیر است!